نمی دونم چه جوری شروع کنم ، بعد از این همه مدت که سیب ترشم رو آپ نکردم حالا انقدر تلخش می کنم.از خود راضی نیستم ولی چاره ای ندارم
اینارو فقط دارم واسه دل خودم می نویسم واقعا نمی دونم چی بگم ... چند سطرنامفهوم ازکتابی که تاریخ خوندنش رو به خاطر ندارم تو ذهنم تداعی می شه
آره همینه "در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد این درد ها رو نمی شود به کسی اظهار کرد ..."
یعنی چه احساسی داشتی وقتی اینارو می نوشتی صادق ، نمی دونم ولی شاید بتونم کمی از اون احساساتت رو درک کنم. که واقعا هیچ کس نمی تونه حرفات بشنوه وقتی واسه همه می شی سنگ صبور ولی آخرش خود تنها میمونی با دل خودت.
"وقتی مرد غم داره یه دنیا درد داره ...یه دنیا درد داره . "این خیلی بی انصافی که احساس کنم که دردم خیلی بزرگه ، مطمئنا کسایی هستن که دردشون بزرگتر. شایدم فکر به اون درداست که تحمل درد رو آسون می کنه، شایدم نه، فکر به اون دردا خودش درد ایجاد کنه...
چه انتظاری هست از کسی که هیچ نگاهی به درد تو نمی کنه و فقط به خودش نگاه می کنه،چه انتظاری هست وقتی انتظار اینکه، هم دم نشدنش فقط دردتُ سنگین تر می کنه...
ولی این اِند خود خواهی ، که کسی رو نسبت به خود خواهیش گناهکار بدونی و این آخر بیچارگی که واسه کم شدن دردت بخوای کسی رو هم صحبت کنی. ولی همیشه یکی هست که بهت میگه تمام حرفای که می زنی غلطه و
من دوسش دارم.
من به دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز,
سالهاست که در گوش من آرام ,
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد
آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
,که چرا
...خانه ی کوچک ما سیب نداشت
