جمعه دوازدهم مرداد 1386
دزدی سیب
,تو به من خندیدی ونمی دانستی
من به دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز,
سالهاست که در گوش من آرام ,
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد
آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
,که چرا
...خانه ی کوچک ما سیب نداشت
من به دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب رادست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی وهنوز,
سالهاست که در گوش من آرام ,
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد
آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
,که چرا
...خانه ی کوچک ما سیب نداشت
نوشته شده توسط <-سیب ترش-> در 4:14 | | لینک به این مطلب
جمعه دوازدهم مرداد 1386
چرا سیب ترش؟
راستش داشتم با خودم فکر می کردم که چیزایی که بعضی وقتا تو ذهنم میاد، نسبت به هر چی: زندگی،مرگ-عشق ،نفرت و هر چی که ارزش فکرکردن یا نوشتن داشته باش رو واسه دل خودم یه جایی بذارم.اصلاُ چرا وب لاگ ؟ از اونجایی که حال حوصلهی اینورواونور کشیدن یه دفتر عقاید نداشتم پس تصمیم گرفتم اونا رو تو صفحهی مانیتورم ببینم ..عجب کار می خوام بکنم،نه؟گفتم واسه دل خودم...آره ..به قول یکی از دوستان با حالام "میخواهد ورق پارههای من را کسی بخواند یا صد سال سیاه هم کسی نخواند"...سیب ترش چرا؟...چون از سیب خوشم میاد نه به خاطراینکه بهشتیه ، به خاطر اینکه به هم احساس خوبی می ده..حالا چرا ترش ،چون وقتی سیب ترشه از کالی و نپختگیشه، افکار و نوشته های من هم کالن ولی در عین کالی ترش و با حاله ...آره با حاله چون سیبِ ترش خودمه...
نوشته شده توسط <-سیب ترش-> در 4:11 | | لینک به این مطلب
